Quotation of the Day
Free website tools provided by The Free Dictionary
   ... عشق   

عشـــــق همیـــــــن اســــــت... ! همین که تــــــو چاقویی هستی، که مـــــن ، دائـــــماً در زخم هــایم پیچ و تابش می دهــم ! "کافکا

لینک
   فیلمهای تاثیرگذار   

Facing Windows (2003) , La finestra di fronte (original title)

I like this part of movie, when Giovanna is talking to herself at the end of movie:

“……Does everyone who leaves you, always leave part of themselves with you? Is this secret of having memories? If that’s true, I feel much safer, because I know, I’ll never be alone.”

Taglines: Desire knows no bounds.

لینک
   Mulholland Drive ( برای آنها که فیلم مالهالند درایو رو دیده اند)   

امروز بعد از همه دردسر های این امتحان جامع لعنتی ؛ تونستم بشینم و یک فیلم , اونم یه فیلم خوب رو بازبینی کنم , این فیلم رو من 5 سال پیش دیدم ولی هیچی ازش سر درنیاوردم, دلایل متعددی داشت, زبانم خوب نبود ,بغل دستی ام هم که داشت می دید مثل خودم بود ( به یاد مرضی ) , از اونجایی که این فیلم رو از یک فیلمباز قرض گرفته بودیم , فکر می کردیم که باید خیلی فیلم خوبی باشه ( که همین طور هم هست ) و واسه همین دیدیمش , ازش هیچ نقدی نخونده بودم , دیوید لینچ رو فقط اسمش رو می دونستم , ولی هیچ چیزی در مورد عقایدش و فیلمهای سابقش نمی دونستم ,فیلم مخمل آبی 
( Blue Velvet)
رو ندیده بودم ,در مورد همجنس گرا ها چیزی نمی دونستم , چون تابو هستش هنوز هم زیاد چیزی نمی دونم.

فیلم مالهالند درایو
(Mulholland Drive)
با شروع قشنگش و موسیقی بی نظیری که همراه با تیتراژ فیلم شروع می شه و تا آخر, فیلم رو یاری می کنه

به نظر من فیلمی است که بسیار به تحلیل رویاهای فروید وابسته است , هشتاد درصد فیلم قسمت خواب نقش اول فیلم و 20 درصد آن در زندگی واقعی م گذره . که قسمت خواب تا جایی هستش که کابوی می یاد و می گه وقتشه بلند شی .

یه دختر هم جنس باز که پول می ده تا دوستش یا همون شریک جنسی اش رو یه نفر بکشه .

ناوومی واتز نه 100 درصد چون یه جاهایی حالت بازیگری اش رو آدم درک می کنه ولی 90 درصد بسیار قشنگ بازی می کنه

تمام آن خوابهایی که دختر می بینه کاملا به زندگی واقعی اش ربط داره , همه اتفاقات قبل از کشته شدن دوستش رو توی خواب می بینه , دیوید لینچ هم نخواسته ما مثل فیلمهای دیگه یه فلاش بک کنیم به گذشته واقعی او فلاش بک رو توی خواب گذشته و چقدر تشبیهات رو قشنگ کنار هم گذاشته , و وقتی واقعیتها رو می بینم , می تونیم همه رو تعبیر کنم

من جایی خوندم که دیوید لینچ فیلمنامه هاش رو سر صحنه می نویسه ولی حتما حتما برای این فیلم باید پیش از اون کلی نوشته باشه ( حداقل پیش نویس رو توی مغزش نوشته ) فقط به صورت هارد نبوده

من چند تا ازتشابهات رو نشون می دم

وقتی توی مهمونی کارگردان , مادر کارگردان ( توی خواب مدیر یک سری از خونه های سان ست بلوار هستش ) دستش رو روی دستای ناوومی واتز می زاره , توی خواب اون این رو به صورت وقتی می بینه که صداش می زنه , می گه بیا بیرون از خونه و یه جورایی بهش می گه مواظب خودت باشه و نگرانی اش رو انتقال می ده .

توی این فیلم همه دیالوگهایی که بیان می شه در خواب به واقعیت ربط داره , همه زندگی رو نشون می ده نه تنها آدمها , حتی جایی که ریتا داره موهاش رو کوتاه می کنه و ناوومی واتز قیچی رو ازش می گیره , چند ثانیه یه کتاب نشون داده می شه که قیچی رو وقتی از دوستش می گیره روی اون می ذاره , نام کتاب , بی تشابه به پس زمینه ناوومی واتز سر صحنه بازی دوستش نیست که اونجا هم وقتی کارگردان اون معاشقه رو با دوستش شروع می کنه , یه جور کات می ده به فیلم و در خواب هم قیچی نماد کات کردن هستش .من قلم نوشتنم خوب نیست تا در مورد همه نمادها صحبت کنم. ( کلید و لیوان قهو ه ای توی کافه و اون آدمی که نفر اول فیلم می بینه وسکته می زنه و جعبه و راه حل مشکل توی دستاشه که باهاش بازی می کنه و ..... جمله That is the Girl )) و الی آخر . وااااااااااااای خیلی مطلب زیاده , هر دیالوگ و هر صحنه کلی حرف داره , مثل وقتی که ناوومی واتز داره خودارضایی می کنه و ما گاهی یه سری سنگ و یه پنکه رو می بینیم .......

قاتل دوست ناوومی واتز , مردی که که ناوومی واتز بهش پول می ده تا دختر رو بکشه , توی خواب به ما نشون می دن که این آدم چقدر بی رحمه , تا وقتی که ما اون رو یه آدم معمولی توی واقعیت می بینیم , ولی توی خواب نهایت بی رحمی اش رو به ما نشون می ده , که به ما بفهمونی اگر چه من کشتن ریتا رو نشون ندادم ولی با نمایش کارهای این آدم توی خواب می خواد بگه که حتما ریتا کشته شده . همون سکانس اون آقایی رو به نشون می ده که اول فیلم با یه نفر همون جا دیالوگ داشت و داشت خوابش رو تعریف می کرد و حس می کرد که چقدر خوابش واقعی هستش , از اونجایی که حتی به طور فیزیولوزژ یکی هم بدنش ترس رو نشون می داد , و اون جمله ای که من شما رو دم کانتر دیدم و در واقعیت ناوومی واتز اون آقا رو دم کانتر می بینه تا ما نشون بده که سر آخر چه بلایی سر ناوومی واتز می یاد , خودش باعث مرگ خودش می شه , ....

آخر فیلم واسه اینکه اینها دل آدم رو به درد نیاره , لبخندی روی لبهای هر دو دوست و پدر و مادرش می زاره و ناوومی رو شاد شاد نشون می ده ,مثل حس اول فیلم که توی مسابقات رقص برنده می شه و شاد شاد بود .

به طور خلاصه می تونم بگم که دیوید لینچ در مورد تحلیل رویاهای فروید خیلی مطالعه داشته , و من در کل این آدم رو دوستش دارم .



نمی دونم توی نقدهای دیگه کسی در این مورد ها یی که من گفتم چیزی خونده یا نه , ولی اگر کسی مطلبی دید مثل نقد من , به من هم لینکش رو بده تا بخونم

لینک
   آرزوی من   

آرزوی من اینست در سپیده ای شفاف
در دلت شوم مهمان , بک سپیده بی انصاف

آرزوی من اینست توی عصر طوفانی
قانعم کنی جوری که همیشه می مانی

آرزوی من اینست که تو مال من باشی
غیر ممکن ممکن , تو محال من باشی

آرزوی من اینست با دو بال جادویی
روی چشم تو باشم مثل نور لیموئی

آرزوی من اینست بین این همه انسان
نیت تو من باشم توی فال با فنجان

آرزوی من اینست که دو روز طولانی
در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی

آرزوی من اینست که تو مثل یک سایه
سر پناه من باشی لحظه ی تر گریه

آرزوی من اینست یا شوی فراموشم
یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم

آرزوی من اینست عشق تو کمم باشد
اسم تو فقط زخمی رو مرهمم باشد

آرزوی من اینست نرم و عاشق و ساده
همسفر شوی با من در سکوت یک جاده

آرزوی من اینست که تو ساز من باشی
من نیاز تو باشم , تو نیاز من باشی

آرزوی من اینست هستی تو من باشم
لحظه های هشیاری مستی تو من باشم

آرزوی من اینست تو غزال من باشی
تک ستاره روشن در خیال من باشی

آرزوی من اینست در شبی پر از رویا
پیش ماه و تو باشم تا سحر لب دریا

آرزوی من اینست در تولدی دوم
مثل مه شوم در تو با همه وجودم گم

آرزوی من اینست از سفر نگویی تو
تو هم آرزویی کن , اوج آرزویی تو

 

شعر:مریم حیدرزاده

لینک
   هر که دلارام دید ...   

هر که‌ دلارام‌ دید از دلش‌ آرام‌ رفت‌
چشم‌ ندارد خلاص‌ هر که‌ در این‌ دام‌ رفت

یاد تو می‌رفت‌ و ما عاشق‌ و بی‌دل‌ بدیم‌
پرده‌ برانداختی‌ کار به‌ اتمام‌ رفت

ماه‌ نتابد به‌ روز چیست‌ که‌ در خانه‌ تافت‌
سرو نروید به‌ بام‌ کیست‌ که‌ بر بام‌ رفت

مشعله‌ای‌ بر فروخت‌ پرتو خورشید عشق‌
خرمن‌ خاصان‌ بسوخت‌ خانه‌گه‌ عام‌ رفت

عارف‌ مجموع‌ را در پس‌ دیوار صبر
طاقت‌ صبرش‌ نبود ننگ‌ شد و نام‌ رفت

گر به‌ همه‌ عمر خویش‌ با تو برآرم‌ دمی‌
حاصل‌ عمر آن‌ دم‌ است‌ باقی‌ ایام‌ رفت

هر که‌ هوایی‌ نپخت‌ یا به‌ فراقی‌ نسوخت‌
آخر عمر از جهان‌ چو برود خام‌ رفت

ما قدم‌ از سر کنیم‌ در طلب‌ دوستان‌
راه‌ به‌ جایی‌ نبرد هر که‌ به‌ اقدام‌ رفت

همت‌ سعدی‌ به‌ عشق‌ میل‌ نکردی‌ ولی‌
می‌ چو فرو شد به‌ کام‌ عقل‌ به‌ ناکام‌ رفت

 

http://www.youtube.com/watch?v=hpq3nG7_-ss

 

لینک
   ترسم ای دوست   

ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است

ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

لینک
   یک غزل   

حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم، سرابم می دهند
 عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
ازغم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
 یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم
 خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم
 عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از این بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست
 چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش
 دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود
 قصه هایم را خریداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان
 خسته از همدردی مسموم تان

اینهمه خنجر دل کس خون نشد
 این همه لیلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان
 بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
 تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
 هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست
 حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم
 گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت
 یک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زیاران چشم یاری داشتیم
 خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

شاعر : حمید رضا رجائی

لینک
   شکایت هجران   

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست

گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش

کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته دیار محبت کجا رود

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد

ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

لینک
   عبور باید کرد...   

عبور باید کرد

صدای باد می آید،عبور باید کرد!

و من مسافرم، ای بادهای همواره!

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید! 

مرا به کودکی شور آب ها برسانید،

و کفش‌های مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبائیی خضوع کنید

دقیقه‌های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک

و در تنفس تنهایی؛

دریچه های شعور مرا بهم بزنید

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید

حضور "هیچ " ملایم را

به من نشان بدهید  

  سهراب سپهری – بابل – بهار 1345

لینک
   دگرگونی   

عمر عقاب از همه پرندگان بیشتر است.عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند.ولی برای اینکه به این عمر برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.زمانی که عقاب به سن 40 سالگی می رسد چنگالهای بلند او انعطاف خود را از دست داده و دیگر نمی تواند طعمه نگه دارد.نوک بلندش خمیده و کند می شود.
شهبالهای کهنسالش بر اثر کلفت شدن به سینه اش می چسبد و پرواز را برای عقاب مشکل می‌سازد.در این هنگام عقاب 2 راه در پیش دارد یا اینکه باید بمیرد و یا فرایند دردناکی که 150 روز طول می کشد را تحمل نماید.برای طی کردن این فرایند عقاب باید به فراز کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.در آنجا عقاب آنقدر نوکش را به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود.پس از آن عقاب باید از شر چنگالهای قدیمی خلاص شود به همین جهت آنقدر چنگالهایش را به سنک می زند تا چنگالهایش نیز از بیخ کنده شود.حلا عقاب باید صبر کند تا چنگال و نوک جدید بروید.پس از این مرحله عقاب با نوک تیز جدیدش پرهای قدیمی را یکی یکی از بدنش می کند تا پرهای ظریف جای ان را بگیرد.سر انجام پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز می نماید.
و از آن پس30 سال دیگر زندگی می کند.

چرا این دگرگونی ضروری است؟


ما بیشتر وقتها برای بقا باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.
گاهی وقتها ما باید از عادات گذشته چشم بپوشیم و آنها را کنار بگذاریم.
تنها زمانی که از بارهای سنگین گذشته آزاد شویم می توانیم در حال زندگی کنیم.     www.iranpm.com

لینک