Quotation of the Day
Free website tools provided by The Free Dictionary
   هر که دلارام دید ...   

هر که‌ دلارام‌ دید از دلش‌ آرام‌ رفت‌
چشم‌ ندارد خلاص‌ هر که‌ در این‌ دام‌ رفت

یاد تو می‌رفت‌ و ما عاشق‌ و بی‌دل‌ بدیم‌
پرده‌ برانداختی‌ کار به‌ اتمام‌ رفت

ماه‌ نتابد به‌ روز چیست‌ که‌ در خانه‌ تافت‌
سرو نروید به‌ بام‌ کیست‌ که‌ بر بام‌ رفت

مشعله‌ای‌ بر فروخت‌ پرتو خورشید عشق‌
خرمن‌ خاصان‌ بسوخت‌ خانه‌گه‌ عام‌ رفت

عارف‌ مجموع‌ را در پس‌ دیوار صبر
طاقت‌ صبرش‌ نبود ننگ‌ شد و نام‌ رفت

گر به‌ همه‌ عمر خویش‌ با تو برآرم‌ دمی‌
حاصل‌ عمر آن‌ دم‌ است‌ باقی‌ ایام‌ رفت

هر که‌ هوایی‌ نپخت‌ یا به‌ فراقی‌ نسوخت‌
آخر عمر از جهان‌ چو برود خام‌ رفت

ما قدم‌ از سر کنیم‌ در طلب‌ دوستان‌
راه‌ به‌ جایی‌ نبرد هر که‌ به‌ اقدام‌ رفت

همت‌ سعدی‌ به‌ عشق‌ میل‌ نکردی‌ ولی‌
می‌ چو فرو شد به‌ کام‌ عقل‌ به‌ ناکام‌ رفت

 

http://www.youtube.com/watch?v=hpq3nG7_-ss

 

لینک
   ترسم ای دوست   

ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است

ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

لینک
   یک غزل   

حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم، سرابم می دهند
 عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
ازغم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
 یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم
 خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم
 عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از این بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست
 چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش
 دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود
 قصه هایم را خریداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان
 خسته از همدردی مسموم تان

اینهمه خنجر دل کس خون نشد
 این همه لیلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان
 بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
 تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
 هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست
 حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم
 گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت
 یک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زیاران چشم یاری داشتیم
 خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

شاعر : حمید رضا رجائی

لینک
   شکایت هجران   

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست

گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش

کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته دیار محبت کجا رود

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد

ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

لینک
   عبور باید کرد...   

عبور باید کرد

صدای باد می آید،عبور باید کرد!

و من مسافرم، ای بادهای همواره!

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید! 

مرا به کودکی شور آب ها برسانید،

و کفش‌های مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبائیی خضوع کنید

دقیقه‌های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک

و در تنفس تنهایی؛

دریچه های شعور مرا بهم بزنید

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید

حضور "هیچ " ملایم را

به من نشان بدهید  

  سهراب سپهری – بابل – بهار 1345

لینک
   دگرگونی   

عمر عقاب از همه پرندگان بیشتر است.عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند.ولی برای اینکه به این عمر برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.زمانی که عقاب به سن 40 سالگی می رسد چنگالهای بلند او انعطاف خود را از دست داده و دیگر نمی تواند طعمه نگه دارد.نوک بلندش خمیده و کند می شود.
شهبالهای کهنسالش بر اثر کلفت شدن به سینه اش می چسبد و پرواز را برای عقاب مشکل می‌سازد.در این هنگام عقاب 2 راه در پیش دارد یا اینکه باید بمیرد و یا فرایند دردناکی که 150 روز طول می کشد را تحمل نماید.برای طی کردن این فرایند عقاب باید به فراز کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.در آنجا عقاب آنقدر نوکش را به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود.پس از آن عقاب باید از شر چنگالهای قدیمی خلاص شود به همین جهت آنقدر چنگالهایش را به سنک می زند تا چنگالهایش نیز از بیخ کنده شود.حلا عقاب باید صبر کند تا چنگال و نوک جدید بروید.پس از این مرحله عقاب با نوک تیز جدیدش پرهای قدیمی را یکی یکی از بدنش می کند تا پرهای ظریف جای ان را بگیرد.سر انجام پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز می نماید.
و از آن پس30 سال دیگر زندگی می کند.

چرا این دگرگونی ضروری است؟


ما بیشتر وقتها برای بقا باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.
گاهی وقتها ما باید از عادات گذشته چشم بپوشیم و آنها را کنار بگذاریم.
تنها زمانی که از بارهای سنگین گذشته آزاد شویم می توانیم در حال زندگی کنیم.     www.iranpm.com

لینک
   بهار من   

گفتند زندگی
بار دگر به روی تو لبخند می زند
و ای شاعر رمیده دل، افسون نوبهار
بار دگر به پای دلت بند می زند
 

 این هم بهار
خنده شیرین روزگار
پس کو قرار بخش دل بی قرار من؟
پا می نهم به راه
به امید مهر یار
ای وای بر من و بر دل امیدوار من
 

 سالی دگر گذشت و دریغا که من ز عمر
جز خاطرات تلخ، بری بر نداشتم
در دل نشاندم اخگر عشقش به اشتیاق
بیچاره من که چاره دیگر نداشتم
 

 لبخنده بهار نخنداندم، که من
لبخنده های دلکش او را ندیده ام
بیزارم از نسیم نوازشگر بهار
چون تا کنون نوازش او را ندیده ام

 سال گذشته گرچه به غم سوختم، ولی
دیگر در آرزوی نگاهی نسوختم
بی اختیار دل به خیالی نباختم
هر دم در این خیال به راهی نسوختم
  


امسال، چشم من
دنبال چشم غم زده غم زدای اوست
ور با همه رمیده دلی زنده مانده ام
تنها برای اوست.

گفتند زندگی
بار دگر به روی تو لبخند می زند
و ای شاعر رمیده دل، افسون نوبهار
بار دگر به پای دلت بند می زند

 

 

منوچهر نیستانی در سال 1315 در کرمان زاده شد َاو در سال 1360 در تهران بر اثر سکته قلبی درگذشت.

لینک
   با این همه   



اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم




اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست




از خوبی تو بود
که من
بد شدم!

 

 

قیصر امین پور
لینک
   هست؟!!!!!   

هست مستي كه مرا جانب ميخانه برد ؟‌
جانب ساقي گُل چهره دُردانه برد ؟‌
هست مستي كه كِشد گوش مرا يارانه ؟‌
از چنين صفّ نعالم سوي پيشانه برد ؟‌
نعل آنست كه بوسه گه او خاك بود
لعل آنست كه سوي مي و پيمانه برد ؟‌
جان سپاريم ، بدان باده جان دست نهيم
بيشتر زانكه خردمان سوي افسانه برد
شاخِ شاخست دل از رنگ سر زلف خوشش
تا چرا بند چنان موي ، سر شانه برد

 


ديوان شمس

لینک
   خويشتن   

شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی

هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است

لینک